الدورادو El2r~2

خدایا ، هرگز نمیگویم دست مرا بگیر ، عمریست گرفته ای مبادا رها کنی

 

سلام
ببخشيد سعي ميکنم هر جوري شده بازديد شما رو پس بدم.
عزيزان خبر دارين که بنده حقير تو اين دو روزه دو تا سوتي خيلي خيلي خيلي خفن دادم؟
شما ها:
خب حالا براتون ميگم که موضوع از چه قراره:
پريروز توي دفتر {پيش شوهر خواهرم }بوديم يه دفعه بحث پيش اومد که الان کارگر جماعت خوب کار نميکنه و دل به کار نميده .تو همين گير و دار بود که محسن {شوهر خواهرم}به داداشش گفت :اما ناصر رمضون کارگر علي جون  عين گاو کار ميکنه و خوب از کاگر ها هم کار ميکشه نه ناصر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ناصر گفت:اره اما يه روز داشتم با رمضون حرف ميزدم ميگفت:چند بار از علي اقا خواستم حقوقم رو بيشتر کنه{حقوقش از هم رده هاي خودش کمتر بود اونم خيلي}اما علي اقا گوش نکرد.
منم که تا اين موقع ساکت بودم يه دفعه جو گير شدم گفتم:
خب علي اقا نامرده ,علي اقا گاوه .{اونم با کلي احساس ادميت}
يه دفعه ناصر گفت:حميد اقا مواظب باش چي ميگي ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من گفتم:واسه چي؟{اونم با کلي پررويي}
گفت:اخه علي اقا داييمه.
باورتون نميشه من داشتم از خجالت ميمردم اخه من نميدونستم که داييشونه{اخه ادم به داييش ميگه علي اقا؟؟؟؟؟؟؟؟}
اين ماجرا گذشت تا اينکه امروز:
داشتيم از دفتر بر ميگشتيم رفتيم دم مغازه يکي از بدهکارها {}چون جا نبود محسن ماشين رو دوبله پارک کرد و گفت: حميد رضا تو بشين من الان بر ميگردم .
منم گفتم:باشه
اون رفت تو مغازه بعد از چند دقيقه يه ماشين رفت و جا خالي شد محسن اومد پيش من 
گفت:حميد رضا ماشين رو پارک کن منم گفتم: باشه
رفتم پشت فرمون {من از اول با ۲۰۶ مشکل داشتم چرا؟؟؟؟چون پاهام توش سخت جا ميشهو بعضي وقتا فرمون به پام گير ميکنه}
يه کم رفتم عقب بعد اومدم برم توي جاي پارک 
فرمون رو چرخوندم تا وارد جاي پارک شدم {فرمون تا نيمه به سمت راست بود}
اومدم فرمون رو به سمت چپ به چرخونم که فرمون به پام گير کرد {حالا ماشين همين طور داره ميره }
ديدم اول ماشين رو نگه دارم بعد به فکر فرمون باشم بهتره بنابراين پام روي پدال ترمز گذاشتم.. تا يه کم فشار اوردم {به علت کمبود جا }پام ليز خورد افتاد روي پدال گاز و ماشين به سمت جلو که يه جوي اب قرار داشت شتاب گرفت و چرخ جلوي ماشين رفت توي جوي سريع به هر بدبختي بود ترمز کردم شانس اوردم چرخ کاملا توي جوي نيفتاد وگرنه ماشين از جلو بندي ساقط ميشد .
همون موقع اومدم بزنم دنده عقب پس کلاچ رو {به خيال خودم }گرفتم حالا اومدم دنده رو جا بزنم هي ماشين قير و قار ميکنه و اب هويج ميگيره و از اينجور حرفا ................تا خود محسن اومد ماشين رو در اورد.
خلاصه امروز در باک {ماشين دهن نداره}ماشين محسن رو تا ميتونستم سرويس کردم.
خب اينم از ماجراي سوتي هاي من

بای بای

   + الدو ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٢
comment نظرات ()