الدورادو El2r~2

خدایا ، هرگز نمیگویم دست مرا بگیر ، عمریست گرفته ای مبادا رها کنی

 

اخرین مطلب قبل از کنکور

سلام

ببخشیداینچهارماهمزاحمشدمبااینمطالبمسخرهونیمهکارمچونمنامسالکنکوردارموبایدسرمبهدرسمباشهلذامجبورماینکارروترککنماماوبلاگمنتعطیل نشده و من در روز 15 تیر 83 کارم رو از سر میگیرم اگر بدی از من دیدید به خوبی خودتون ببخشید اینو مطمئن باشید که همتون رو من دوست دارم:((=;

واین هم مطلب دیروزم

سلام

اصلا حال و حوصله ندارم چون که یه ادم احمق و خر رفته پشت سر من حرف در اورده وچرندیات گفته

ماجرا از این قراره که:

92/07/16 روایت این ماجرا حذف شد!
نوشتنش زیاد صحیح نیست

راستی منم دیگه تنهای تنهای تنها شدم اخه هاله که میره کرمان و مهدی هم که هر روز یه جایی میره{بیچاره کارش اینه اما راننده کامیون نیست هاااا}و من تو خونه موندم .

دیروز رفته بودم بیرون با خودم گفتم امروز رو با اتوبوس اینور و اونور برم جاتون خالی سوار اتوبوس که شدم چون جمعیت بانوان بیشتر از مردها بود بنابراین اونا هم اومده بودن تو قسمت مردونه و من شده بودم مرز میان خانوم ها و اقایون از اون طرف اقایون هول میدادن از اون طرف بانوان محترم{دخترایی که نمیدونم چرا سوار اتوبوس شده بودن}با لحن خاصی {از اون لحن بدا که من بلد نیستم} میفرمودن اقا خجالت نمیکشی خودتو میچسبونی به ما؟

البته این قسمت اخر رو یواش میگفتن وگر نه ملت میریختن سرم و منو میکشتن{اخه ادم بیکار زیاده}منم دیدم که اینا خطرناکن و ممکنه کار به جاهای باریک بکشه مجبور شدم تو اولین ایستگاه از اتوبوس پیاده بشم تا دیگه من باشم که هوس اتوبوس سواری به سرم نزنه.

 

   + الدو ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۸٢
comment نظرات ()