الدورادو El2r~2

خدایا ، هرگز نمیگویم دست مرا بگیر ، عمریست گرفته ای مبادا رها کنی

سخن بگو

عزيز خاموشم سخن بگو
سخن بگو که اين سکوت تلخ تو براي من عذاب وحشت اوريست
با من از نيازها اندوهها شاديها و...که در درون سينه ات در ميان صندوقچه قلبت نهفته اي سخن بگو.و انچه را که خفته درون دلت سخن بگو
اي تمام پيکرم تشنه نوازشت
اي نگاه پرنيازت کلام خواهشت
اي که با تو بودنم سعادتيست
اي که زياد تو پر شده روزها دقيقه ها تمام لحظه هاي زندگانيم و با سکوت هر ملال خويش را تا کرانه غم انگيز ظلمتي عظيم کشانده اي
بشکن سکوت را لحظه اي با من سخن بگو
انچه را که ديدگان هر فروغ ساکتت با نگه ميگفت با زبان خود به من بگو که تشنه يک کلام پر محبت توام
تو که خويش را هيچ خوانده اي تو که در وراي پرده سکوت مانده اي
تو هستي مني زندگي و اميد مني ارزو و دلخوشي مني
لحظه اي با من سخن بگو
با من سرود عشق هستي بخوان .تا من هم دلشاد گردم

   + الدو ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٢
comment نظرات ()