الدورادو El2r~2

خدایا ، هرگز نمیگویم دست مرا بگیر ، عمریست گرفته ای مبادا رها کنی

غروب

اخرين اميد اخرين منزل عشق جايي که ديگر از شور و هيجان روز خبري نيست
نشانه اي از سنگدلي اهريمن شب که عاقبت فرشته روز در جنگ با اهريمن شب مغلوب ميشود و سياهي بر سپيدي غلبه ميکند و در اين ميان ستارگان شب جلوه گر ميشوند تا بر دل عشاق سوخته دل مرحم گذارند اما کم کم جنگ پايان ميپذيرد و سياهي سلطان سنگدل همه جا را تحت تسلط خود در مياورد
پرندگان کوچک به لانه ها باز ميگردند انها به سپيدي روز ميانديشند
به سپيدي روي افتاب چون افتاب مظهر عشق است
ولي باز هم نگاهم به دور دست به ان درختي که روزي ميعادگاه عشق بود دوخته شد صداي تو در گوشم زنگ ميزند که مرا صدا ميزني
ايا به ياد مياوري انوقت که صداي ان پرنده کوچک و زرد رنگ را از فراق دلدارش به جان امده بود و تو ميگفتي اگر قدرت داشتم به او ميگفتم شکوخ مکن اين است سزاي عاشقي که ندانسته در دامهاي دلدار بيوفا گرفتار شده است
برخيز و برو و بيهوده اشک مريز
اکنون به من بگو ايا من هم بيهوده به دام عشق تو گرفتار شدم؟
اگر چنين هست من نيز ديگر نخوام گريست فقط عشق تورا چون خاطره اي در دل نگاه ميدارم
که اين چنين است رسم عاشقان

   + الدو ; ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٢
comment نظرات ()