الدورادو El2r~2

خدایا ، هرگز نمیگویم دست مرا بگیر ، عمریست گرفته ای مبادا رها کنی

نی نامه

بشنو از نی چون حکايت ميکند                    از جدائی ها شکايت ميکند

کز نيستان تا مرا ببريده اند                           از نفيرم مرد و زن ناليده اند

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق               تا بگويم شرح درد اشتياق

هرکسی کاو دور ماند از اصل خويش              باز جويد روزگار وصل خويش

من به هر جمعيتی نالان شدم                      جفت بد حالان و خوش حالان شدم

هرکسی از ظن خود شد يار من                    از درون من نجست اسرار من

سرَ من از ناله من دور نيست                        ليک چشم و گوش را آن نور نيست

تن زجان و جان ز تن مستور نيست                ليک کس را ديد جان دستور نيست

آتش است اين بانگ نای و نيست باد              هر که اين آتش ندارد نيست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد                   جوشش عشق است کاندر می فتاد

   ني‌‌ حريف هرکه از ياری بريد                    پرده هايش پرده های ما دريد

همچو نی زهری و ترياقی که ديد؟                همچو نی دمساز و مشتاقی که ديد؟

   نی حديث راه پرخون ميکند                      قصه های عشق مجنون ميکند

محرم اين هوش جز بی هوش نيست              مر زبان را مشتری جز گوش نيست

    در غم ما روزها بيگاه شد                       روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نيست                  تو بمان ای انکه چون تو پاک نيست

هرکه جزماهی ز آبش سير شد                 هرکه بی روزيست روزش دير شد

   در نيابد حال هيچ پخته خام                    پس سخن کوتاه بايد والسّلام

                          *********************************

 خداييش حال کرديد مولانا چی گفته؟ من که حال کردم

اصلا گرفتی چی شد؟

مولانا کلی در مورد جاذبه های عشق و ويژگيهای عاشق و کلی در مورد عشقش به خدا توضيح ميده....در اخر هم ميگه

   در نيابد حال هيچ پخته خام     پس سخن کوتاه بايد والسّلام      

يعنی: حال هيچ انسان عاشقی رو انسانهايی که عاشق نشدن نمی فهمند

و از مصراع دوم ميشه پی برد منظورش اينه که من هنوز در اول راه عشق هستم و خيلی مونده که بشه اسم عاشق رو يدک بکشم

اصلا يه احساسی دارم که نمی تونم براتون بگم

فقط ميتونم بگم خر کيف شدم خفن

                   ***************************************

ابوريحان بيرونی(نويسنده؛انديشمند؛....)

ابوريحان در سال ۳۶۲ ه ق چشم به جهان گشود

ابوريحان از مردم خوارزم بود و چون در بيرون از شهر خوارزم به دنيا امد؛به بيرونی معروف شد

ابو ريحان بيرونی نام کاملش ابوريحان محمد بن احمد بيرونی است

او هم فيلسوف بود هم منجم هم رياضی دان هم مورخ هم شاعر (آچار فرانسه)

عشق او به دانش به حدی بود که يک مدت طولانی در هند زندگی کرد تا سانسکريت و فلسفه هند را بياموزد نتيجه اين اقامت طولانی کتاب ماللهند اوست که به علت اهميت بسيار زيادش به زبانهای خارجی هم ترجمه شده است

از اثار معروف ديگر او الاثارالباقيه را مبتوان نام برد که در ان مبداء تاريخها و کاوشهای اقوام مختلف مورد بحث قرار گرفته است

از تحقيقات ابوريحان ميتوان به گندمهايی که به تصاعد هندسی در خانه های شطرنج قرار داده ميشوند؛ساده کردن تصوير جسمها برای تسطيح کره؛تعيين دقيق طول و عرض جغرافيايی شهرها اشاره کرد

بيرونی همچنين در زمانی که دانشمندان در اروپا اعتقاد به مرکزيت زمين داشتند ثابت کرد که زمين کروی است

سر انجام ابوريحان بيرونی در سال ۴۴۰ ه ق و در سن ۷۰ سالگی در غزنه در گذشت

                    **********************************

ببخشيد که طولانی شد خب انشاالله می بخشید

شرمنده که سری قبل خراب شد نميدونم چه مرگش شده بود انشاالله که خودتون می بخشيد

تا دفعه بعد

خدا نگهدار

   + الدو ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ اسفند ۱۳۸٢
comment نظرات ()