الدورادو El2r~2

خدایا ، هرگز نمیگویم دست مرا بگیر ، عمریست گرفته ای مبادا رها کنی

مزار

دور از کاخهاي باشکوه شهر در گوشه اي از بيابان خشک و بي گیاه ديوارهاي غمزده اي نمايان بود
غروب بود غروبي غمگين غروبي دردناک غروبي پرماجرا غروبي که ديده عاشقي را براي هميشه بر هم نهادو دفتر زندگي پرماجرايش را براي هميشه بست
جثه لاغر و زيبايي بر روي دستان پسرک ماتم زده بگورستان نزديک ميشد
گوري تنگ آغوش گشاده تا معشوقي را در بر گيرد و عاشقي را گريان ببيند
دستها به درون گور فرو رفته اندام را با هزار سوز و گداز زير خرورها خاک پنهان کرد
لحظه ها روزها هفته ها ميگذشت و عاشق بينوا بر کنار مزار معشوقه از دست رفته اش چنين ميسرود:....بخاک خفته ام .سوگند به عشق پاکمان و به خاطرات گذشته مان و به مقدس ترين کلمات که همانا عشق ميباشد.بعد از تو به ديگري دل نخواهم سپرد دستهايم گرمي دست ديگري را احساس نخواهد کرد و چشمانم نگاه کردن به هر کي را قبول نميکند و اندامم تا زماني که لبانم به ثناي تو سخن گويد و چشمانم در مرگ تو اشک ريزد و دستانم شاخه هاي گل ميخکي را به مزارت هديه ميکند در جامه سياه خواهد بود و جز در کنار مزار تو منزل ديگري نخواهم داشت
آه.....يار با خاک همدمم بياددارم که در نور سرد و خسته مهتاب کوهسار چون آرزو دور و چون ناله اميدوار........از دشتهاي خرم و خاموش شامگاه اهسته ميگذشت و تو ميگفتي:زير اين اسمان شفاف زيز اين چونکه ستارگان و خاطره نويس عاشق در پرتو درخشش ستاره ها در کنار اين بيد کهنسال نرا به خاک بسپار
شاد زيستم زيرا ترا داشتم ناشاد از جهان درگذرم زيرا ترا گريان ببينم
در همان جا که مشتاق بودم مي آرامم و به زندگي و به نوميدي تو به کناره گيري تو مينگرم و به وفاداري تو درود ميفرستم
مي آرامم چون دريا نوردي که از دريا باز ميگردد و چون شکارچي که از کوه باز آيد و قطره هاي ارمغان چشمانت را ميپذيرم
آنقدر مي سرود ميگريست اشک ميريخت ناله ميزد و آههاي سرد از سينه بر ميکشد تا شب را به روز برساند
دستهايش غبار آلود و انگشتانش پينه بسته اما در آن ميان انگشتر عاشق ميدرخشيد و از بن انگشتانش قطرات خون ميچکيد و اين نشانه ديگري از زنده بودن او بود
نشانه کندن گورش بر کنار مزار معشوقه اش
پسرک آرام راه شهر را در پيش گرفت و به سوي خاطرات گذشته خويش باز گشت 
پسرک ديگر آرام نداشت و در فراق يار ناله و فغان ميکرد
پسرک رو به مزار کرد و گفت
پس اي زيباي من آسوده بخواب تا روز ديدار دوباره
*****************
سروانتس
در سال 1547 در شهر آلکالا از شهرهاي اسپانيا متولد شد
پدرش پزشک دوره گردي بود که به شهرهاي مختلف سفر ميکرد و در اين سفرها پسر خردسال خويش را نيز به همراه ميبرد به همين جهت سروانتس نتوانست به تحصيل علم بپردازد
ليکن به زودي شمشير زني را فرا گرفت 23 ساله بود که سفري به ايتاليا کرد و به خدمت قشون دولتي درآمد
پپپس از آن ازدواج نمود و چون متوجه شد که از راه شميرزني و ستيز نميتواند زندگي خويش را اداره کند تصميم گرفت مويسنده شود سپس به شهر سويل رفت تا در آنجا کاري پيدا کند ولي پس از آنکه موفقيتي حاصل نکرد دست به قلم برد و اينبار شاهکار معروف خود دون کيشوت را در مدت 15 سال در دو قسمت به رشته تحرير درآورد
و سرانجام در سال 1616 در گذشت
****************
دوستان اين ايام رو به همه شما تسليت ميگم
ببخشيد مطلبي مناسب اين ايام پيدا نکردم چونکه خيلي دلم ميخواست بنويسم
ولي خب ديگه نشد
راستي هر کس لينک منو گذاشته بگه تا جبران کنم
تا مطلب بعدي
خدا نگهدار

   + الدو ; ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٢
comment نظرات ()