الدورادو El2r~2

خدایا ، هرگز نمیگویم دست مرا بگیر ، عمریست گرفته ای مبادا رها کنی

بی وفاييی بی وفاييی

افقهاي فردا و فرداهاي سبز در مقابل ديدگانشان پر و بال گسترانيده بود.ديدگان را به خواب سپردند تا فردا با سلام خورشيد به ديدار نخلها بروند...........اما از فردا چه کسي خبر دارد؟
آن شب که ماه نگران و مظطرب در جاده آسمان توقف کرده بود و حيرت زده زمين را ميپاييد؛آيا تو ميدانستي که آن نگاه عاشق؛آن شانه هاي صبور؛آن لبخند جوان و زيبا ديگر صبح را نخواهد ديد؟آيا هيچ حدس ميزدي آن همه روياي شيرين که عطر پرتقال و سادگي خانه هاي کاهگلي را با خود داشت؛زير خشونت آهن و اجر و سيمان مدفون شود؟آيا تصور ميکردي که آن شهر آفتاب خورده که معصومتر از نگاه کبوتران بود؛اينگونه غم انگيز به ويراني بنشيند؟
نه؛نه؛ذهن من باور نميکرد که مزامير کوچک آبي زندگي طعم مرگ بگيرد و خانه هاي محقري که آکنده از عشق و بزرگواري بود و پنجره هايش تنها به سمت قبله باز ميشد ويران شود؟
اما فاجعه فرود آمد و با تمامي سنگيني و بي رحمي؛و ما فقط عبور حادثه را نظاره کرديم
با تو از چه بگويم؟از اينکه درد آنقدر بزرگ است و زخم آنقدر کاري که هيچ نوشدارويي وجود ندارد؟
و تو همه اينها را ميداني
***************************
عيد که رفتم کرمان فقط 3 ساعت رفتم بم اونم خيلي هول هولکي واسه همين اصلا وقت نشد برم بهشت زهرا سر خاک ايوب حالا که اومدم تهران خيلي خيلي ناراحتم نميدونم چيکار کنم
تنها کاري که ميتونم بکنم اينکه ازت بخوام براش يه فاتحه بخوني
تا بعد
خدانگهدار
 

 

   + الدو ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۳
comment نظرات ()