الدورادو El2r~2

خدایا ، هرگز نمیگویم دست مرا بگیر ، عمریست گرفته ای مبادا رها کنی

 

سلام
خوبی؟
خوش به حالت من که اصلا خوب نیستم
با اینکه نزدیک 2 هفته از فوت بابابزرگم میگذره اما هنوزم گیجم
خیال میکنم دارم خواب میبینم و الان هستش که از خواب بیدار بشم
نمیدونی چقدر سخته وقتی یکی از عزیزانت رو میذارن زیر خاک و دیگه نمی تونی اونو ببینی
نمیدونی چقدر سخته که یه روز وقتی خوابیدی 3-4 بار از خواب بیدار بشی به خیال اینکه همه این

چیزایی که دیدی کابوسه
میدونید مثل اینکه حال بابابزرگم از 2-3 روز پیشش بد شده بوده اما به حساب اینکه من امتحان دارم هیچ

چیزی به من نگفته بودن
تا اینکه اون روز خواهرم به من گفت حمیدرضا آماده شو بریم خونه باباصادق اینا
منم اون روز ست مشکی زده بودم
که همین باعث شد که اینا خیال کنن من میدونم چی شده
به جلوی خونه مامان بزرگم که رسیدیم من پیاده شده تا اونا پارک کنن
ته کوچه رو نگاه کردم دیدم که همه فامیلا هستن و لباس مشکی پوشیدن
و باقی قضایا که اینجا جاش نیست
دلم میخواست برای روز تولد وبلاگم براتون بنویسم اما این اتفاق افتاد
از این حرفا گذشته یه اتفاقی افتاد که دلم میخواد براتون بگم
روز سوم پدر بزرگم با یکی از دوستاش که از دوران سربازی با هم دوست بودن داشتیم میرفتیم خونه

بابابزرگم
{ایشون و اون خدا بیامرز قریب 50-55 سال باهم دوست بودن}
که یک دفعه ایشون رو به من کردن و گفتم که:میدونی حمیدجان صادق نامردی کرد چون که قرارمون این

نبود قرارمون این بود که من زود تر برم
  و اون قطره اشکی که گوشه چشماش بود حکایت از دوستی عمیقشون کرد
بگذریم سرتم درد آوردم
اما......خیلی دلم براش تنگ شده
همیشه وقتی میخواستم ازش خدافظی کنم هر چی بوسش میکردم سیر نمیشدم تا اون خدا بیامرز

میگفت:بابا ول کن دیگه
اما حالا چه میشه کرد اون رفته و من دیگه بابا بزرگ ندارم
فقط میتونم براش دعا کنم همین

   + الدو ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۳
comment نظرات ()