الدورادو El2r~2

خدایا ، هرگز نمیگویم دست مرا بگیر ، عمریست گرفته ای مبادا رها کنی

 

سلام
به به مشتاق دیدار
من و نمیبینید خوش میگذره؟
اشکال نداره منم گیر بودم یه مدت که کنکور بود بعدشم که استراحت مطلق
وایی که نمیدونی چه حالی میداد صبحها میگرفتم با خیال راحت تا ساعت 10 میخوابیدم
بعدشم دیگه حوصله نداشتم!! بعدشم که دیگه هاله اومد و مثل همیشه من کیبورد رو به پیشکسوت سپردم و رفتم توی انزوا!!!!
آها راستی جواب اون معما رو فقط یکی درست گفته بود اونم قلقلی بود جواب میشد یک
راستی تولدم مبارک من نبودم شما هم هیچی نگفتید آره دیگه منم پیر شدم فکرشو بکن من رفتم توی 20 سال خیلی بزرگ شدم نه؟(ای کاش عقلت بزرگ بشه)و یه چیز دیگه اینه که ما بازم مریض داریم اما اینبار عمرا نخوام دعا کنید شما همتون مستجوب الدعوه هستید همون پارسال گفتم واسه بابابزرگم و شمیم دعا کنید بسه این بنده خدا رو بیخیال بشید اون خدابیامرزارو که کشتید:دی
بگذریم حالا که داریم به سال شمیم میرسیم بذار آتیشت بزنم :دی
خونه نشسته بودم دیدم(شنیدم)تلفن زنگ میخوره رفتم تلفن رو جواب دادم مامان شمیم بود گفتش که حمید داداش کجائید ما رفتیم شمیم و چال کردیم اومدیم !!! منو میگید از تعجب و ناراحتی دارم دم!! در میارم
یه روز که رفته بودیم سرخاک باباصادق بعدش گفتم  مامان بیا بریم سر خاک شمیم با مامانم رفتیم قطعه کودکان
خلاصه قبرشو پیدا کردیم دلم براش تنگ شده بود(واسه بابا صادقم که گریه میکننم فقط واسه دلتنگی نه چیز دیگه) شمیم خیلی باحال بود دوسش داشتم البته یه 2 سالی میشد ندیده بودمش البته بعد از مریضیش
خیلی خیلی ببخشید داغ کرده بودم
چی؟زنگ بزنم 125؟ آها کسی داره اتیش میگیره؟
بابا بی ذوق به حرف مامانش توجه کن
خیلی بگذریم!!!!
این  شعرم بخون تا من برم

با  چرخ  ستیزه  کار  مستیز  و  برو                           با گردش  دهر  در  میاویز  و  برو
یک کاسه زهر است که مرگش خوانند                  خوش درکش و جرعه بر جهان ریز و برو
******
خوشحال شدم هستم بازم در خدمتتون
بابای:دی

   + الدو ; ٧:۳٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٤
comment نظرات ()