843 - فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا

داستان زدگیمون و خونه گرفتن ما بالاخره به جاهای خوبش رسیده :دی

میخوام بنویسم اینجا تا یادم نره این روزام رو!!
آخرای 90 که خدمتم تموم شد و پشت بندش باز دانشگاه قبول شدم بود که تصمیم گرفتیم که از اول 91 با نسرین از کرمان برگردم تهران زندگی کنم ؛
توی عید بود که اومدیم تهران خداییش وضعیت اقتصادیم اصلا روبراه نبود و واسه همین تصمیم گرفتیم که تا یه مدت خونه بابام باشیم تا هم کار و بار پیدا کنم و هم دانشگام رو غلطک بیفته ؛ توی همون فروردین بود که نسرین رفت سرکار و سرکار رفتن من هم تا آذر طول کشید ( سرکار رفتم چند جا اما یا کلا ورشکسته بودن یا کارشون درست نبود ؛ بماند ) توی اون نه ماه قرار بود برام کار توی مترو جور بشه و چند بار هم تا پای قطعی شدن رفت اما هرسری یه مشکلی پیش میومد ؛ تا اینکه دندونش رو کندم و اومدم اینجاییکه الآن هستم.

قرار بود یذره که خودمون رو جم و جور کردیم خونه بگیریم ؛ اما جور نمیشد ؛ حدود یکسال هم خونه مامان بزرگم بودیم و با اون بنده خدا زندگی میکردیم ؛ البته هرچی ما خجالت میکشیدیم ازین وضعیت مامان بزرگم دوست داشت که ما پیشش باشیم ( الآن هنوزم میگه بیاد پیشه من ؛ حالا ما بهش گفتیم خونه که گرفتیم بیا پیش ما بمون قلب) خلاصه بعد یکسال دوباره اومدیم خونه بابام ( یک اتاق خونه بابام کلا دست ما بود ) .

چند سری قرار شد بریم دنبال خونه ، اوایل سمت راه آهن و اونورا دنبال خونه بودیم ( چون با پولمون بیشتر جور بود ) اما خونه مناسب پیدا نمیکردیم بعدش اومدیم سمت خونه بابام دنبال گشتیم( سمت پونک )؛ خب اینورا قیمتا بالاتره و قطعا پیدا کردن خونه سخت تر ؛ هر سری هم که ما میخواستیم بریم دنبال خونه بابام یه بهونه میاورد و نمیذاشت تا قبل از عید امسال که نشستیم با نسرین دودوتا چارتا کردیم که چقدر پول داریم و چقدر میشه روشون حساب کرد ( چون ما میشه گفت سال 91 تا اواخر 93 حقوقامون رو سهم خریده بودیم و الآن یه سریهاشون بستن و یه سریهاشون کلی تو ضرریم ؛ اینم بمونه!! ) ؛
خلاصه عزممون رو جزم کردیم که با وام و اینا یه خونه تا 50 تومن رهن کنیم ؛ یه خونه 50 متری تر و تمیز ؛
حساب کردیم دیدم که اگه پیش از عید بگیریم تا وسایلمون رو از کرمان ( خونه بابای نسرین ) بیاریم میشه بعد عید و یکماه الکی پولمون میره ؛ واسه همین گذاشتیم واسه بعد از عید.

بعد از تعطیلات بود که افتادیم دنبال خونه ، حدود یک هفته هیچی به تورمون نمیخورد ؛ چون ما یه خوه نقلی میخواستیم که تر و تمیز باشه ، اما این طرفا قواره کوچیکا تمیز نیستن اونایی هم که تمیز بودن بزرگ بودن!!
مجبور شدیم یذره بودجه رو ببریم بالا و بگیم اجاره هم میدیم
یه خونه دیدیم طبقه 5 با آسانسور 65 رهن کامل که تا 60 هم اومد پایین ویو عالی داشت اما چون راه پلش تنگ بود و ترسیدیم وسایلمون آسیب ببینه وتوش کردیم.
چهارده روز پیش بود که رفتیم یه خونه 68 متری دیدیم با 40 تومن ماهی 670  15 سال ساخت که خیلی خوشمون اومد ؛ رفتیم بنگاه و قرار شد که قرارداد ببندیم اما چون مدارک صاحب ملک حاضر نبود بیعانه دادم و افتاد برای یکشنبه عصر .

خاله نسرین از مسافرت اومده بود و رفتیم بهش سر بزنیم ؛ همون شب مامانم اینا مهمون داشتن ( چند تا از شاگردا و دوستای مامانم با شوهراشون اومده بودن عید دیدنی ) که یکیشون که همسایه هم هست از مامانم جویای ما شده بود و مامانم جریان رو گفته بود و اونم گفته بود اونا که میخوان اینقدر پول بدن بیان پیش ما !

ایشون یه خونه 95 متری 5 ساله دارن تو کوچه بالاییمون که مستاجر توشه و 40 تومن 900 دادن اجاره و راضی بودن به ما 40 با 800 بدن ، رفتیم خونه رو دیدیم بدک نبود اما به نسبت قیمتش عالیییییی بود و قرار شد اونو بگیریم.
خلاصه بیخیال بیعانه شدم و زنگ زدم با هزار بدبختی قرار رو کنسل کردم.

دو سه روز گذشت و همسایمون رفت مسافرت و قرار شد جمعه که اومد بریم قرارداد ببندیم.

پنج شنبه داشتم میرفتم سمت خونه که پسرعموم زنگ زد و گفت بنیامین ( مستاجرش ) داره بلند میشه و خونه رو تو میخوای یا نه؟ خلاصه فحشش دادم که چرا دیر گفتی اونم گفت همین نیم ساعت پیش بهم گفته!! ( خونه بابام و پسر عموم هم قوارن و سازنده جفتشون هم یکیه و فقط معکوس همن!! ) گفتم من دارم میگیرم با این قیمت  ( قرار شد فقط من بودم و نسرین و اونو مامانش!! تا یوقت اگه نشد دلخوری پیش نیاد ) گفت من الآن دادم 20 تومن ماهی 1300!! خلاصه قرار شد با مامانش هماهنگ کنه و تا عصر خبرم بده.

وقتی رسیدم خونه و به نسرین گفتم چی شده از خوشحالی چشاش برق زد ؛ بهش گفتم من هر جور شده اینو میگیرم برات ؛
با مامانم صحبت کردم ؛ یه کم دلخور شد که دارم اونجارو کنسل میکنم ( نگفتم بهش کجارو میخوام بگیرم ) گفتم تا 5 عصر تکلیف مشخص میشه.
عصر شد اما خبر نداد ؛ شب شد خبر نداد ؛ آخر شب بالاخره گوشیش رو برداشت ( قبلش شیفت بود و گوشیش خاموش! ) گفت نشده با مامانم صحبت کنم و تا ظهر فردا خبر میکنم.

نصفه شب از سینما که برگشتیم بابام پرسید چی شد گفتم هنوز خبر نداده بابام هم گفت هرکس بوده الکی گفته الآن پشیمونه.

صبح زنگ زدم پسرعموم و گفت اگه میتونی بیا قدم بزنیم حرف بزنیم!! (حالا هی 5+1 نشون بدید که کری و ظریف قدم میزنن باهم مردم بد عادت بشن!!)
خلاصه با نسرین رفتیم اونجا و شروع کردیم به قدم زدن ؛ قبل رفتن مامانم صدام کرد و گفت بابات میگه حواست به همسایه ها باشه محیطش بد نباشه و ازین حرفا ؛ ماچش کردم و گفتم خیالت راحت ازین جهت؛
نظر پسر عموم و زن عموم رو 20 با 1400 بود که گفتم من نهایتا 30 با 1100 میتونم بدم ؛ بعد از پیاده روی!!! پسر عموم زنگ زد کرمان با مامانش صحبت کرد و خودش برامون 30 با 1100 بستش ( خداییش من تا بیشترش هم راضی بودم ؛ چون نسرین واقعا خونه رو دوست داشت ) خلاصه خوشحال و شنگول یه جعبه شیرینی خریدیم و اومدیم خونه پیش بابا و مامانم.

وقتی شیرینی و ذوق کردن نسرین رو دیدن و گفتم کجا رو قرارشده بگیریم دیگه خیالشون راحت شد.

حالا قرارشده مستاجرش که بلند شد ( حدود یک ماه دیگه) ما بریم اونور .

واقعا ببینید اگه خدا بخواد کارها چجوری دست به دست هم میدن تا یه اتفاق مثبت بیفته!
از 68 متر رسیدیم به 115 متر؛ از یک خواب به سه خواب ؛ از پونزده ساله به پنج ساله! با حدودا همون قیمت توی محله بهتر و همسایه های کمتر و آشنا!


واقعا نسرین توی این مدت نه تنها پا به پای من بود بلکه تلاشش از منم بیشتر بود و بابت این موضوع واقعا ازش ممنونم ؛ امیدوارم این مدتی هم که مونده به خوبی و خوشی بگذره تا ما دوباره استقلال خودمونو پیدا کنیم ؛ امیدوارم که بتونم یه روزی این سالهرو براش جبران کنم

/ 1 نظر / 19 بازدید
م ا ه ی

به به چه عالی به سلامتی و شادی خدا دوستون داره و خیلی حواسش به شما هست. مبارکه