836

دیشب با نسرین رفتیم بیرون به هوای خرید لیوان و گردش
رفتیم توی یه مغازه جین فروشی که نسرین شلوارارو ببینه ؛ همون نگاه اول دیدم فروشنده خیلی آشناست ، فورا شناختمش اما داشتم دل دل میکردم که آشنایی بدم یا نه ، توی همون حال و هوا بودم که نسرین گفت نه خوشم نیومد از کاراش بریم؛ گفتم صبر کن بازم ببین شاید پیدا کردی ؛ بنده خدا بازم گشت و اما چیزی ندید.
کارش که تموم شد و اومدیم بریم دلم رو زدم به دریا و گفتم آقا قیافه شما خیلی آشناست ، گفت چطور مگه ، گفتم آشناست دیگه!!
پرسیدم اسمتون چیه و اونم یذره من و من کرد و معلوم بود که بدجوری دو دل شده!!
گفتم اسمتون پفکر کنم پوریا باشه همکارش گفت آره پوریاست ، گفتم فکر کنم فامیلتونم محمدی باشه
گفت آره از کجا میدونید؟ گفتم همکلاسی بودیم با هم ، گفت کی؟ گفتم اول دبستان و پنجم دبستان!!
خلاصه گرخیده بودن همشون ، نسرین هم از تعجب دهنش وا مونده بود ، خلاصه خوش و بش کردیمو اومدیم بیرون.

گشتیم و گشتیم و آخرش رفتیم شام بخوریم ، یعنی جاتون اصلا خالی نبود ! یه جای شیک و مجلسی نزدیک خونه باز شده و قرار شد بریم اونجا!!
خدا روز بد نیاره ؛ فقط پنیر پیتزا بود و لا غیر!!!
خیلی افتضاح بووود خیلی

/ 5 نظر / 10 بازدید
فاریا

ا ماشاالله منم خیلی یارو یادم میمونه ولی کاهی اسماشون یاذم میره بیشترشونم خودشونو میزنن به نشناختن ولی شیطونا همشون بادشونه کلا دهه 60 هی ها همشون با هوشن

فاریا

حالا رستوران هایپر بروو اون کلا پنیر هست + روغن چرب چرب وااااااااااااااایییییییییی

م ا ه ی

چه جالب...من آشنایی نمیدم غذا هم که باید جای جدید و به هر حال یک بار تست کرد!!!که یا خوب میشه یا بد

م ا ه ی

چرا نمی نویسید شما؟

م ا ه ی

مرسی از صداقت شما[چشمک]