804

شنبه فاینال دارم دوباره ؛ امیدوارم که بتونم خوب یاد بگیرم و نمرم هم مهم نیست هرچی بشه ؛ همینکه یاد بگیرم کافیه! اما خب زشته برم 70 بگیرم ؛ انشالله یه نودی نود دو سه ای بگیرم حله :دی

این دو تا ترم هم تموم شد و این معلم هم با نحوه درس دادنش دیگه معلمم نیست ؛ درسته که من از نحوه تدریسش راضی نبودم و نیستم اما یه جریانی پیش اومد که واقعا به خودم افتخار کردم که دو ماه همچین کسی معلمم بوده ؛

حدود دو هفته پیش بود که به مناسبت اون روزیکه به نسرین ابراز علاقه کردم برای بچه ها و معلممون آبمیوه و ازینجور چیزا گرفتم و بردم سر کلاس ؛ معلممون اصرار کرد که برای چیه و منم گفتم بهش ؛ خلاصه بعد ازینکه حرفامون تموم شد و کلی بهم تبریک گفت که جفت روح خودتو پیدا کردی و ازین حرفا داستان خودشو گفت .

گفت که وقتی بعد از 18 سال از امریکا برگشته یه روز یه خانومیو میبینه و عاشقش میشه و خلاصه میره جلو و ابراز علاقه میکنه ؛ اون خانوم هم قبول میکنه و خلاصه ازدواج میکنن ؛ همون اوایل ازدواج متوجه میشن که خانومش ام اس داره
ازون طرف بیماری خانومش پیشرفت میکنه و از طرف دیگه خوانوادش تحت فشار میذارنش که باید جدا بشی و خانومت مریضه و این حرفا

خانومشم با این موضوع مشکلی نداشته اما معلممون قبول نکرده
وقتی داشت از خانومش میگفت که الآن حتی نمیتونه لیوان رو برداره اما چقدر دوستش داره ؛جوری چشاش برق میزد ؛ جوری چشاش برق میزد انگاری که عشقش میخواست فوران کنه از صورتش بیرون.

اون روز فهمیدم که این کلاس برای من فقط کلاس زبان نبوده بلکه کلاس انسانیت بوده ؛ کلاس عشق بوده ؛ ازون جلسه به بعد وقتی معلمم رو میبینم یه حس دیگه دارم نسبت بهش.

یه روز یه جلیقه دست بافت تنش بود که معلوم بود خانومش براش بافته ؛ واقعا قشنگ بود نه خود بافت قشنگیش اونجایی بود که میشد تو دونه دونه های اون بافت عشق رو دید.

گفت من یه نگرشی دارم که تو زندگی باید چیزای بد رو گذاشت کنار و فقط چیزای خوب رو دید ؛ منم فقط خوبیهای دنیارو میبینم ؛ نمیگم زنم مریضه میگم که عاشقانه منو دوست داره و همدیگر رو میفهمیم و این مهمه.

واقعا به روح بزرگی که داره حسودیم شد.

/ 2 نظر / 13 بازدید
مهشيد

خوش بحال زن استادت ... آدم به اين جور اشخاص حسوديش ميشه .

مرجان

اين پستتو هرچي لايك كنم بازم كمه !!! حسوديم شد !