من و نمايشگاه ۲

سلام
ببخشيد که دير شد
ميدونيد اخه اينقدر افاضه کلام مي کنيد که ادم شرمنده ميشه و اميدوار
{نا مردا من که کنتور ندارم بفهمم کسي مياد يا نه پس اگه ميايد ميگم اگه ها يه صدايي يه نظري از خود بدين يا حداقل در کنيد}
خب خدا رو شکر منم از شما پررو ترم و باز مينويسم.
حالا ادامه ماجرا:
ما هم اونجا واستاده بوديم و نيشخندي بر لب داشتيم.
ميدونيد ظاهرا جدي جدي حالش خوب نبود چون همين طور که راه ميرفت ناله مي کرد اما با اين حال و روزش يه بيشتر از ? دقيقه نمي نشست .
خلاصه ما از ترس اينکه مورد اصابت ناسزاهاي برادر پيرمون قرار بگيريم سعي مسکرديم پشت سرشون حرکت کنيم .همين کارم کرديم.
همين طور پياده ميومديم تا اينکه:
ما:پونک{البته با داد و فرياد زياد}
وانت:اييييييييييييييييييييييييييي{صداي جيغ ترمز مثلا}
ما :حاج اقا بيا ييد شما بريد ما بعد ميريم
پيرمرد:باشه{چه بي تعارف حالا ما يه چيز از دهنمون پريد}
راننده :خب شما هم پشت وانت بشينيد
ما هم ديديم که از خيابون رو متر کردن بهتره گفتيم باشه
خلاصه تا پونک اومديم از اونجا خواستم يه ماشين بگيرم بنابراين لب خيابون وايسادم يه دفعه يه مرده با يه پسر ?? ساله مقصدشون رو براي يه ماشين گفتن که با مقصد من يکي بود
ماشين ايستاد رفتم در عقب رو باز کردم که راننده رو به اونا کرد و گفت :بيايد جلوتر.
اونا هم قبول کردن.
ماشين راه افتاد.
من:اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کمک کمک کمک!!!!!!!!!!!!!!
راننده برگشت تازه من روديد .
اخه من همون موقع که اون راه افتاد يه پام توي ماشين بود يه پام بيرون و بدين ترتيب نزديک بود نصف بشم که سريع لبه سقف ماشين رو گرفتم و خودمو کشيدم بالا و سوار شدم.
من عقب نشستم پسر کوچيکه هم جلو.
مرده گفت: سعيد ميري خونه نگي من اينجا ولت کردم ها بگو تا سر کوچه اوردمت .
{بابا جون قرار داري بچه ديگه چرا خر کش ميکني با خودت مياري که اينطوري بشه}
خب اينم وظيفه من حالا ميمونه لطف شما .
راستي وقتي خواستم از ماشين پياده بشم درش باز نميشد
بعد از کلي تلاش باز شد .
{منم خودمو کشتم با اين نمايشگاه رفتنم .}
خدا حافظ

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
...

چه جالب !

شهریار(زندانی زمان)

آقا کی ميگه فردين مرده؟؟؟؟فردين همين حميده خودمونه که تو سخت ترين شرايط جای خودش را به پيرمرده ميده(البته از ترس)

reza

سلام...ممنون که به من سر زديد...ياعلی

mona

سلام شب جان هيچ اشکالی نداره!!!!!

موشي

بنويس داداش بي كنتور و با كنتور ما مي آييم حالا بي تربيتيم سلام نكرده مي آييم و خداحافظي نكرده مي رويم

shirin

سلام..باعث خوشوقتی است که شما با ديد بازی به دنيا مینگريد...خوب مثل اينکه نمايشگاه خيلی بهتون خوش گذشته! موفق باشيد

فاريا

ميگما !! شما که اسم قشنگتو نمی گی تا من بزارم کنار لينکت . راستی اگه اجازه بدی ميخوام بهت لينک بدم . چند روز ديگه برو حال کن ! بعدش بگووووو ديگه ۱ خيلی ميخوام بدونم که اسم خوشکلت چيه شيطونک . بعد اينکه خب بابا خودت اگه با خانم قرار داشته باشی و ديرتم شده باشه ! با پسرت ميری سر قرار؟ خب بايد يه جوری دکش کنه يا نه؟ راستی ببينم شما نوشته های منو نمی خونی؟ نه؟ اگه اين طوره که چيز جديدی نيست . ولی اگه ميخونی پس چرا از شعری که گفته بودم چيزی نگفتی ؟ شيطون . بعد الان وبلاگتو سر تا پا مشاهده کردم ببينم اسمی . نامی . نشونی ميتونم ازت پيدا کنم ديدم که از فوايد زرد آلو گفتی . ميبينم که دو تا دو تا مطلب ميترکونی ... راستی همين الانم داشتم چرخ ميزدم . تو داداش هاله ای؟؟؟؟ ( فاريا شاخ در مياورد ) پس به آجيت بگو چرا نظراتش باز نمی شه؟ هميشه نصفه باز ميشه . بهش بگيا ! باشه؟ لينک من يادت نره .

mona

ما اينيم ديگه !!!